باز در کوچه های محبت قدمی زدم
باز خاطرات کودکی را مرور کردم
در کودکی در پس کوچه ها ی زندگی نوید از بهار بود
اما حالا که بزرگ شدم بهار ندیدم کودکی دوباره از سرم پرید
اینک پیری زود رس که تصور هم نمی کردم بهارم را از من گرفت
آن شور و شادی که در کودکی داشتم اما نه کودکیم هم بهار ندیدم
یاد دارم در کودکی هوای بزرگ شدن در سر نداشتم فقط هوای رفتن بر سرم بود می خواستم پر بکشم و از این دیار برم اما خدا نوجوانی را به من داد و در نوجوانی هم هوای جوان شدن نداشتم چون در جوانی هم هوای ژر کشیدن به سرم زد ولی حالا که جوان شدم نه به فکر رفتنم نه به فکر موندن چون غرق در گناهم حالا باید با گناهم چه کنم اکنون روی پر کشیدن ندارم
خدایا مرا بالی بده تا به آسمان نزد تو بیایم هر چند که تو در همه جا هستی
خدایا مهری در دلم قرار بده تا زودتر تو را بشناسم
بار الهی مرا روی آمدن کنار یاران نیست مرا یاری کن که دوباره یاران را ببینم
بار الهی به احمد که محمد از نام اوست مرا از او خواهش شفاعت کن
بار الهی یاری کردن تو مرا به پرواز در می اورد پس مرا به آسمان ببر تا زمین را نبینم
ظلم ها نزد زمین است که من نای دیدن زمین را ندارم
خدایا مرا همچو محمود گردان تا بر محمد سلامی بفرستم که از روی شرم توان دیدن او را ندارم
خدا یا تو بهترینی من شرمسار تو ؟
+ نوشته شده توسط osaly در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت
20:10 |